خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته
بیگمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش
چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران
برسد؟
چه میکنی اگر او را که
خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان
برسد ...
رها کنی، برود، از دلت جدا
باشد
به آنکه دوستترش داشته ...
به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده
شوند
خبر به دورترین نقطهی جهان
برسد
گلایهای نکنی بغض خویش را
بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان
برسد
خدا کند که ... نه! نفرین
نمیکنم که مباد
به او که عاشق او بودهام
زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم
برود
خدا کند که فقط زود آن زمان
برسد
ذهن را جمله های واضح دل را سوالی کرد ورفت چون رمیدنهای آهو، ناز کردنهای او دشت چشمان مرا حالی به حالی کردو رفت کهنه ای بودم برای اشکهای این وآن هرکسی ما را به نوعی دستمالی کردورفت! ابر هم در بارشش قصد فداکاری نداشت عقده در دل داشت؛روی خاک خالی کردورفت آرزویم با تو بودن بود،کوشیدم،ولی واقعیت را به من تقدیرحالی کردورفت
درگیر با عشقی خیالی کردو رفت
من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست
مانند من
آسیــمه سر و دربـدری نیست
بســـیـار
برای تـو نـوشـتـم غـم خـود را
بســـیـار
مرا نامه ،ولی نامه بری نیست
یک عمر قفس
بست مسیر نفســــم را
حالا که دری
هست مرا بال و پری نیست
حـالا کـه
مـقـــدر شــده آرام بگـیـــــرم
سیـــلاب مرا
بـرده و از مـن اثری نیست
بگـذار که
درها هـمگـی بسـته بـمانـنـد
وقتی که نگاهی
نگران پشت دری نیست
بگــذار
تبـــر بـر کـــمــر شـــاخه بکـــوبد
وقتی که بهـار
آمد و او را ثمــــری نیست
تلخ است مرا
بودن و تلـخ است مرا عمر
در شهر به جز
مــرگ متـاع دگری نیست
ناصرحامدی
مرگ من روزی فرا
خواهد رسید:
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روزی پوچ همچون روزهای دیگر
سایه ای از امروز ها.دیروز ها!!!
دیدگانم همچون دالان های تار
گونه های همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزم آرام روی دفترم
دست هایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل بر روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یک سو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذ ها و دفتر های من...
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
فروغ فرخزاد

